تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.

این گریه نیست این سهمم از درده سهم من از بغض نگاه تو

خواستم بیام اما دیگه دورم از تو و قلب  بی گناه تو

 خیلی پشیمونم حلالم کن با عشق تو بدجوری تا کردم

خیلی واسه جبرانشون دیره این حقمه خیلی خطا کردم

سزامه این تنهایی سزامه که تک تک لحظه هامو  تنها سر کنم

سزامه این تنهایی سزامه که پیش چشم تو همه خاطراتمونو یکجا پر پر کنم

سزامه...

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 1:47 |

 
درمجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم.
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند.
و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی دانایی زیبایی و به خود می خواند.
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ...
دوزخی دارد- به گمانم کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را, و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست.
در مجالی که برایم باقیست, باز همراه شما مدرسه ای می سازیم.
که خرد را با عشق...
علم را با احساس...
و ریاضی را با شعر...
دین را با عرفان...
همه را با تشویق تدریس کنند.
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند, و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند.
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند.
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ, جنگ را بردارند
در کلاس انشاء, هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند.
قطره را در باران...
موج را در ساحل...
زندگی را در رفتن و برگشتن...
از قله کوه و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:
عدل...
آزادی...
قانون...
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم.
در مجالی که برایم باقیست, باز همراه شما مدرسه ای می سازیم.
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند.
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما...

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 21:46 |

امروز تولد مادر مهربونمه. برای تمامی مادران دنیا آرزوی سلامتی دارم.

***

گاهی حرف هایی که توی دل یه شعر پنهانه از هزار تا داستان طولانی تاثیر گذار تره.

 

نه رد میشی  نه می مونی  تبت بدجور واگیره

منو با دست کی کشتی که پای هردومون گیره؟

منو کشتی و آزادی,  نه زندونی,  نه تبعیدی

میون ما دوتا مجرم به کی حبس ابد می دی؟

داری گم می کنی  راه رو   امیدی نیست پیدا شیم

من این دستا رو می بوسم بذار همدست هم باشیم

یه عمره زیر این سقفیم   تو رو با من همه دیدن

بری هر جای این دنیا بهت شک می کنن بی من

تو تا وقتی که  اینجایی   به رفتن اعتقادی نیست

خودت باید ازم رد شی به من هیچ اعتمادی نیست

عذاب با  تو  سر  کردن  برای  من  یه  تسکینه

تو چی می فهمی از من که عذابم با تو شیرینه

 

دوست خوبم شیمک گنده من هم خوشحال میشم.

این ایمیل من هست Muhama@Gmail.com

+ نوشته شده توسط Muhama در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 15:37 |
این شعر آنقدر گویای همه چیز هست و زیبا که موحاما حرفی نزنه خیلی بهتره.

***

خدایا! عاشقان را  با غم عشق آشنا کن

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن


تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من, جانا به عهد خود وفا کن


خدایا! بی پناهم,   ز تو,  جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است, ببین غرق گناهم


دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو


به دست یاری   اگر که نگیری   تو دست دلم را   دگر که بگیرد؟

به آه  و  زاری    اگر نپذیری    شکست دلم را    دگر که پذیرد؟


+ نوشته شده توسط Muhama در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 15:12 |
 

خدایا شکرت.

به خاطر تمام نعمت هایی که به من عطا کردی.

می دونم من قدر خیلی هاشون رو نمی دونم, اما از تو به خاطر بزرگی و بخشندگیت تشکر می کنم.

خدایا ازت خواهش می کنم این نعمت تشکر کردن از مهربونی هات رو از من نگیر. چون اون وقت دیگه واقعا نمی دونم با چه رویی بیام به بارگاهت.

خدای من! دوست دارم.

وای که چقدر وقتی بهت احساس نزدیکی می کنم, آرامش وجودم رو فرا می گیره. عاشق این آرامشم.

دوست دارم خدا جون. ببخش اگه گاهی سرکشی می کنم. ببخش اگه گاهی یادم میره خدای بزرگ و مهربونم با دیدن این کارهای زشت از طرف من دلش می شکنه. چطور دلم میاد دل خدای مهربونم رو بشکونم؟؟؟

وای که چقدر ما بنده ها قدر نشناسیم.

کاش می تونستم بغلت کنم خدا جون. آخه من عشقم رو با در آغوش گرفتن و محکم دستامو گره کردن, نشون می دم.

دوست دارم خدا

هرچی دارم از لطف و مهربونی و بخشندگیته.

هر چی ندارم از حکمت و دانش و علاقه ات به منه

و هر چی خواهم داشت از آینده نگری و علم خداییته

پس خدای مهربون و بزرگم. هیچی ازت نمی خوام چون خودت بهترین ها رو برای بنده هات می خوای.

یه شیطنت بکنم خدا جون؟؟؟

میدونم بهترین ها رو واسم می خوای. اما می خوام دخترم سالم و تپلی و مو بلند باشه. الهی بابایی قربونش بره.

ببخشید خدا جون. نمیدونم چرا سال هاست این دخترم شده بزرگترین رویای شیرینم.

راستی خدا جون یه چیزی...

دووووووووووست دارم

 

دلا تا کـی بدین زاری   ز درد عشـق بیـماری؟       به دام زلف او تا کی  چنین محزون گرفتـاری؟

شـب یـلـدای حـزن یـار   شـد شـام غـریـبـانـم     یقین تا صبح محشـر اینــچنین سـر در گریبـانم

به دوش دل پریشان نعش امواجی است بی سامان   به ساحل می برد تابوت آن امواج سرگردان

به دشت سینه ام گنجی است در مخروبه ی یادت     پری وش در قیامت  داد می گیرم  ز بیدادت

بـــیا  با  ایـن دل سرگـشتـه ام  لختی مـدارا کن        بیـا پیش از  وفاتـم  مـهـرورزی را هـویدا کـن

بـــیا  با  ایـن دل سرگـشتـه ام  لختی مـدارا کن        بیـا پیش از  وفاتـم  مـهـرورزی را هـویدا کـن

 

+ نوشته شده توسط Muhama در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:8 |

خیلی سخته فراموش کردن کسی که سال هاست از دست دادیش اما هنوز خاطراتش واست تازه ی تازه است.

مشامت پر از عطر بودنشه و دستهات از هرم دستهاش عرق داره.

هر راهی رو میری که فاصله ات رو ازش زیاد کنه, به بن بستی می رسی که فقط یه در قدیمی ته اون بن بسته. دری که اگه بازش کنی دفتری از خاطراتت, مثل سینماتوگرافی ملموس توی ذهنت ورق می خوره.

اینم از نتایج انسان بودنه. از عواقب احساس داشتنه. از دردهای عاشق شدنه. و از نشونه های ...

می خوام یه زندگی جدید واسه ی موحاما درست کنم. یه زندگی که عشق و امید ستون های ایوون چشم نوازش باشند که طراوت و تازگی پیچک وار دور ستون های ایوونش بالا رفته باشند. دو تا پنجره چوبی داشته باشه که غبار خاطرات بد روی شیشه هاش ننشسته باشند. وقتی بازشون می کنم نسیم فرداهای زیبا صورت چروکم رو نوازش کنه. صدای ساز و تابلو نقاشی های باغ  و بهار و شعر های موحاما دیوارهای فنا ناپذیرش باشند.

سرشت موحاما عشقه. جز عشق تو سرشتم راه نمیدم.

پس تا همیشه عاشقانه ها با من می مانند و می مانند و می مانند.

 

بی قرارم

      واسه چشمات

            اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه

    میخوام از تو

             بنویسم

                  اما اسمت که میاد دستم می لرزه

            چیکه چیکه

                         آب شدم من

                                وقتی گفنی نمی خوام با تو بمونم

                      حالا تنهام

                                   یه پریشون

                                              خیلی وقته که دیگه بی همزبونم

 

 

بخوام از تو بگذرم,  من با یادت چه کنم؟         تو رو از یاد ببرم,   با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم   تو  و خاطراتتو                   بگو من با این دل   خونه خرابم چه کنم؟

تو همونی که واسم   یه روزی زندگی بودی   توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط     ازعاشقی یه حسرته    بی کسی عالمی  داره واسه ما یه عادته

چطور از یاد ببرم    اون همه خاطراتمو             آخه با چه جرئتی  به دل بگم نمون برو


 

+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 16:0 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]