تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.
 

خدایا شکرت.

به خاطر تمام نعمت هایی که به من عطا کردی.

می دونم من قدر خیلی هاشون رو نمی دونم, اما از تو به خاطر بزرگی و بخشندگیت تشکر می کنم.

خدایا ازت خواهش می کنم این نعمت تشکر کردن از مهربونی هات رو از من نگیر. چون اون وقت دیگه واقعا نمی دونم با چه رویی بیام به بارگاهت.

خدای من! دوست دارم.

وای که چقدر وقتی بهت احساس نزدیکی می کنم, آرامش وجودم رو فرا می گیره. عاشق این آرامشم.

دوست دارم خدا جون. ببخش اگه گاهی سرکشی می کنم. ببخش اگه گاهی یادم میره خدای بزرگ و مهربونم با دیدن این کارهای زشت از طرف من دلش می شکنه. چطور دلم میاد دل خدای مهربونم رو بشکونم؟؟؟

وای که چقدر ما بنده ها قدر نشناسیم.

کاش می تونستم بغلت کنم خدا جون. آخه من عشقم رو با در آغوش گرفتن و محکم دستامو گره کردن, نشون می دم.

دوست دارم خدا

هرچی دارم از لطف و مهربونی و بخشندگیته.

هر چی ندارم از حکمت و دانش و علاقه ات به منه

و هر چی خواهم داشت از آینده نگری و علم خداییته

پس خدای مهربون و بزرگم. هیچی ازت نمی خوام چون خودت بهترین ها رو برای بنده هات می خوای.

یه شیطنت بکنم خدا جون؟؟؟

میدونم بهترین ها رو واسم می خوای. اما می خوام دخترم سالم و تپلی و مو بلند باشه. الهی بابایی قربونش بره.

ببخشید خدا جون. نمیدونم چرا سال هاست این دخترم شده بزرگترین رویای شیرینم.

راستی خدا جون یه چیزی...

دووووووووووست دارم

 

دلا تا کـی بدین زاری   ز درد عشـق بیـماری؟       به دام زلف او تا کی  چنین محزون گرفتـاری؟

شـب یـلـدای حـزن یـار   شـد شـام غـریـبـانـم     یقین تا صبح محشـر اینــچنین سـر در گریبـانم

به دوش دل پریشان نعش امواجی است بی سامان   به ساحل می برد تابوت آن امواج سرگردان

به دشت سینه ام گنجی است در مخروبه ی یادت     پری وش در قیامت  داد می گیرم  ز بیدادت

بـــیا  با  ایـن دل سرگـشتـه ام  لختی مـدارا کن        بیـا پیش از  وفاتـم  مـهـرورزی را هـویدا کـن

بـــیا  با  ایـن دل سرگـشتـه ام  لختی مـدارا کن        بیـا پیش از  وفاتـم  مـهـرورزی را هـویدا کـن

 

+ نوشته شده توسط Muhama در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:8 |

خیلی سخته فراموش کردن کسی که سال هاست از دست دادیش اما هنوز خاطراتش واست تازه ی تازه است.

مشامت پر از عطر بودنشه و دستهات از هرم دستهاش عرق داره.

هر راهی رو میری که فاصله ات رو ازش زیاد کنه, به بن بستی می رسی که فقط یه در قدیمی ته اون بن بسته. دری که اگه بازش کنی دفتری از خاطراتت, مثل سینماتوگرافی ملموس توی ذهنت ورق می خوره.

اینم از نتایج انسان بودنه. از عواقب احساس داشتنه. از دردهای عاشق شدنه. و از نشونه های ...

می خوام یه زندگی جدید واسه ی موحاما درست کنم. یه زندگی که عشق و امید ستون های ایوون چشم نوازش باشند که طراوت و تازگی پیچک وار دور ستون های ایوونش بالا رفته باشند. دو تا پنجره چوبی داشته باشه که غبار خاطرات بد روی شیشه هاش ننشسته باشند. وقتی بازشون می کنم نسیم فرداهای زیبا صورت چروکم رو نوازش کنه. صدای ساز و تابلو نقاشی های باغ  و بهار و شعر های موحاما دیوارهای فنا ناپذیرش باشند.

سرشت موحاما عشقه. جز عشق تو سرشتم راه نمیدم.

پس تا همیشه عاشقانه ها با من می مانند و می مانند و می مانند.

 

بی قرارم

      واسه چشمات

            اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه

    میخوام از تو

             بنویسم

                  اما اسمت که میاد دستم می لرزه

            چیکه چیکه

                         آب شدم من

                                وقتی گفنی نمی خوام با تو بمونم

                      حالا تنهام

                                   یه پریشون

                                              خیلی وقته که دیگه بی همزبونم

 

 

بخوام از تو بگذرم,  من با یادت چه کنم؟         تو رو از یاد ببرم,   با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم   تو  و خاطراتتو                   بگو من با این دل   خونه خرابم چه کنم؟

تو همونی که واسم   یه روزی زندگی بودی   توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط     ازعاشقی یه حسرته    بی کسی عالمی  داره واسه ما یه عادته

چطور از یاد ببرم    اون همه خاطراتمو             آخه با چه جرئتی  به دل بگم نمون برو


 

+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 16:0 |

چندین ورقه ی خط خطی دور و برم ریخته شده. نمی دونم چرا خطشون زدم از خاطراتم. شاید همشون قشنگ و پر از احساس بودند, اما خط خوردند. مدتی مات و مبهوت مونده بودم و هیچ حرکتی نداشتم. تنها حرکتی که سکوت سکون من رو شکست, جوشیدن اشک های سوزانم به دور چشمهام بود.

نمی دونم چرا؟ فقط می دونم اشک مثل خونی که توی کالبد خشک جسمم تزریق شده باشه, توی چشمم جوشید.

مدتی می شه که حس می کنم یه غم بزرگ و غریب نشسته توی دلم. حسی که نمی شناسمش. تجربه اش نکردم و دوسش ندارم. تنها چیزی که می فهمم اینه که از جنس غمه.

تاثیرش توی زندگیم کاملا مشخص و ملموسه. کم حرف شدم. کم می خندم و تبسمی که همیشه روی لبهای سرخم بودند؛ دارند می خشکند. اطرافیانم خیلی زود به این تغییرات پی می برند اما من نمی دونم باید چیکار کنم تا برگردم به اون شادابی.

حس می کنم یه زخم کهنه خوردم ولی نمی دونم چه جوری مرهم بگذارم روش. اصلا مرهم داره یا نه. حتی نمی دونم واسه دردم محرمی هست یا نه. تنها چیزی که حس می کنم اینه که روز به روز داره تنگم می شه. داره به درونم فشار میاره مثل پوستی خشک و زمخت.

... (این سه تا نقطه سکوتی بود که باز هم با قطره اشکی در هم شکست)

باید پوست بیاندازم. اما چطور؟ با خودم فکر می کنم حتما باید این پوست اونقدر به تنم تنگ بشه و فشار بیاره تا بتونم از از اسارتش رها بشم. اما آیا طاقتشو دارم؟

چطور می تونم برگردم به زندگی عادی ام؟

اتاقم به هم ریخته است. روی سه تار هام غبار دلتنگی نشسته. انگار چشم همه ی عکس ها و پوستر ها و حتی عروسک های اتاقم به من خیره مونده. اینو میفهمم که با نگاهشون میخوان یه چیزی به من بگن اما نمی دونم چی.

توی قاب پوستر, چشمهای مرحوم قیصر امین پور هم مثل چشمهای من سرخ و بارونی اند:

"این همه گفتند ببین و بیا             عشق چه می گفت؟  بیا و ببین"

و کامپیوتر که ساعت هاست با دلم فریاد می زنه :

 " دلم گرفت ای هم نفس    پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت    چه بی صدا نفس نفس"

خواستم به آسمون نگاه کنم شاید نسیم پاییزی دست نوازشی روی ابرهای خاکستری آسمون دلم بکشه و به سرپنجه ی آفتاب داغش دلم پاک شه از درد. ولی چه دلتنگ شدم وقتی دیدم آسمون بالای سر خیلی از عاشقای شهر همرنگ دل ابری منه.

طاقت این بغض رو ندارم ولی گریه نخواهم کرد. به غرور مردانه ام بر خواهد خورد.

کاش کسی بود که توی این شرایط همراه دلتنگی ام می شد و دست مهربونش من رو به آغوش می کشید.

... (این سه نقطه باز هم همون معنی رو می دن)

 

آشفته تر از آهم در بی سر و سامانی          سرگشته تر از بادم محکوم پریشانی

از دلهره لبریزم انگار که پاییزم                   برگم که چنین عاشق در پای تو می ریزم

در کسوت بی تابی آتش بر سر چوبم                 یعقوب نیم اما هم گریه ی یعقوبم

ای یوسف لیلایی ای عشق زلیخایی               یارا به خدا سوگند تو دلخوشی مایی

از فاصله سرشارم می سوزم و می بارم     هم سینه ی پر درد و هم دیده ی تر دارم

ای پادشه خوبان تو خوب ترین هستی            در دفتر محبوبان محبوب ترین هستی

می دادی و سرمستم دل دادی و دل بستم  هر جمعه نه هر لحظه من منتظرت هستم

تو آینه ی عشقی تو جلوه معبودی                    تو وعده ی قرآنی تو مهدی موعودی


+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 10:43 |

15 مهر

یه دنیا خاطره

تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:37 |


خیلی وقته  که میخوام بنویسم و مرتب اشکالی پیش میاد و نمیشه.

انگار دوباره طلسم شده این وبلاگ.

یادمه قبل ماه رمضان می خواستم بنویسم اما تا به خودم اومدم غرق در رمضان شده بودیم. گفتم واسه شب قدر می نویسم اما انگار اونم نباید انجام می شد. گفتم دیگه هر جور باشه واسه وداع از رمضان می نویسم که...

حالا شما اسم این اتفاقات رو چیزی جز طلسم میگذارید به خودتون مربوطه.

هر چی که بود این ماه رمضان امسال خیلی واسم عبرت آموز بود.

خدا مرتب به من نشون می داد که هیچی نیستم.

شاید حس کرده باشین. بعضی وقتا یه جور حس و احوالاتی به انسان دست می ده که فکر می کنیم خیلی بنده های خوبی هستیم و خدا خیلی ازمون راضیه. نمازامون همه سر وقت, دعا به جا, عبادت به جا, اصلا تو آینه که نگاه میکنیم یه جورایی خودمون رو روشن و دوست داشتنی می بینیم. گناه نمی کنیم و مدام دلمون می خواد به خلق الله کمک کنیم. کلا تریپ ملکوتی بر می داریم و فکر می کنیم خبریه.

مثل من که به خودم غره شده بودم در حد تیم ملی. کم مونده بود ادعای نبوت کنم. البته نه به این شدت اما پیش خودم فکر می کردم دیگه خیلی بنده خوبی واسه خدا شدم و هی خدا من رو به این فرشته هاش نشون میده و میگه ببینین این موحاما عجب بنده ایه.

اما تا یه امتحان درست و حسابی واسه آزمایش واسم ترتیب داد از سر رفتم تو کوزه.

انگار دنیا رو سرم خراب شد. این همه ادعا و ....

هیچی دیگه خدا به همین راحتی گفت پسرک تو هنوز خیلی مونده تا آدم شی. بنده خوب ما بودن به این راحتیا نیست.

ولی خیلی دلم شکست. درست تو شب قدر بفهمی که خاک عالم تو سرته.

عوضش شب بیست و سوم آنچنان انابه و توبه کردم که مثل ابر بهار اشک از چشام میومد. فکر کنم خدا دلش واسم سوخت  کاری کرد که دوباره یه کم اعتماد به نفسم بره بالا.

خداست دیگه. یه کاراش مثل آدمیزاد نیست. همینه که عشقه.

خلاصه اون الله نئون سبز بالای محراب مسجد امسال هم همدم ما بود و نگذاشت همینجور غرق بمونیم تو گناه.

واسه همتون دعا کردم خودتون خوب میدونین کیا رو میگم. ایشالا امسال هم دعاهام برآورده شه.

زود پست رو آپ کنم تا طلسم دامنگیرش نشده.

یا حق

 

 

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 18:14 |

تمام شهر پر شده از بوی اسفند و لامپ های رنگارنگ, مردمی که با شادی و هیجان ریخته اند بیرون از خونه های ماتم زدشون. همه جا پر شده از جوونای شیرینی به دست, سینی شربت به دست...

زندگی و طراوت از سرو روی مردم می ریزه و من توی ایوون یه دبیرستان, پشت به پشت نرده ها نشستم و تنها صدایی که می شنوم صدای یه جیرجیرکه که اون هم لابلای برگ های کبود درخت شاتوت حیاط مدرسه تنها مونده.

یه نگاه به دور و برم میندازم. گلهای آفتابگردونی که از شرم نگاهشون به زمینه.

یه درخت خشکیده که فقط شاخه های بالاییش از پشت دیوارهای سیمانی پیداست.

آسمونی که نمی دونه چه رنگی باشه و سکوتی که توی این همه شلوغی گم کردمش.

گاه گداری صدای ضربان قلب یه ماشین, همین سکوت قلابی رو درهم می شکنه. قلب ماشین ها 6 و 8 می زنه.

آسمون همه اش یه رنگه. اونقدر که نمی شه تشخیص داد سرخی غروب کجای آسمون به روسیاهی می نشینه.

بیچاره این گل پیچک که ستون ایوون رو دو دستی چسبیده و فکر می کنه رسیدن به آخر ستون نهایت خوشبختیه. نمی دونه که اون بالا یا باید تمام راه رفته رو سقوط کنه یا بدون هدف به دنبال یه جای پا بگرده.

صدای گریه یه هواپیما تمام افکارم رو درو می کنه. تنها هدیه ای که برای من داره یه صدای نخراشیده دور شونده است و یه نور قرمز که مدام به فردا چشمک می زنه.

تنها دلخوشیم از این همه تنهایی دیدن سرخی غروب بود. ولی آسمون هم مردم فریبی می کنه. قرمز و ارغوانی در کار نیست. از خاکستری داره آروم آروم به سیاهی می رسه. مثل قلب من مثل لوح ما...

دستی می زنم به سه تار, چه نابهنجار غمی دارد این دل سوراخ سوراخش.

هر آهنگی می زنم رنگ حالم نیست. رنگ حالم نه ماهور است و نه دشتی. رنگ حالم غروبی بی رنگ است.

صدایی آشنا...  الله اکبر الله اکبر

و این مفهومی نداره جز اینکه عمر روز سر رسید و از این به بعد شب است و شب است و شب.

پشه ای آرام خون دستم را می مکد. دستم می سوزد و گله نمی کنم.

و حال کخ قطره ای از خون من رزق موجودی از خلایق خداست, خدارا شکر.

و تنهایی تنها کسی بود که عید نیمه شعبان را به من تبریک گفت.

15/5/1388


+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 12:26 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]